به نام خدا

سلام

 

مرا پیوسته و هنوز پرسشی هست که آیا در انتهای خلقت، قهرمان سربلند داستان

 
زندگی خودم خواهم بود؟!

[ ۱۳٩۱/۳/۳ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ] [ آشنا ] [ نظرات () ]

به نام خدا

سلام

یک وقتی به خودت می آیی
می بینی چقدر عقب مانده ای از دیگران
می بینی سالهاست گیر کرده ای 
میان یک مشت  اما و اگر و  شاید و چرا و چه کنم و نمیدانم و خدا کند و ...
سرت را که بر می گردانی
می بینی
 هیچ کس پشت سرت نیست
همه آنها که هم‌قدمت بوده اند رفته اند
چه برسد به آن هایی که یک وقتی 
به گرد پایت هم نمی رسیدند
حالا تو مانده ای و یک زخم کهنه‌ی قدیمی
که البته خودت هی هر روز تازه اش کرده ای
هی نشسته ای سر این قبر خالی
و هی مرثیه خوانده ای
دیگران هم از کنارت رد شده اند
و فقط نگاهت کرده اند 
و تو حتی رد شدن شان را هم ندیده ای
.
.
بیا و بلند شو!
بیا و دستت را به من بده و بلند شو!
به خدا این همه جا ماندن 
سهم تو نیست
حق تو نیست 
.
بیا و دستت را به من بده و بلند شو!
باید راه بیفتیم...


خوب است آدم بتواند

دست خودش را بگیرد و راه بیفتد

 خوب است آدم بتواند

از پس خودش بر بیاید

[ ۱۳٩۱/٢/٢٩ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ آشنا ] [ نظرات () ]

به نام خدا

 

سلام

 

http://negarkhaneh.ir/UserGallery/2009/7/afshin_roshanbakht_06120000_1_Fixed.jpg

 

درسمت توأم

دلم باران 
دستم باران 
دهانم باران
چشمم باران

روزم را با "بندگی" تو پاگشا می کنم

هر اذانی که می وزد 

پنجره ها باز می شوند

یاد تو کوران می کند

هر اسم تو را که صدا می زنم 

ماه در دهانم هزار تکه می شود

کاش من همه بودم با همه دهان ها تو را صدا می زدم

کفش های " ماه" را به پا کرده ام

دوباره عازم توأم



زندگی با توست

زندگی همین حالاست . . . 


[ ۱۳٩۱/٢/۱٥ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ آشنا ] [ نظرات () ]

به نام خدا

سلام


ره در جنگل ِ اوهام گم است 
 سینه بگشای چو دشت 
 اگرت پرتو ِ خورشید ِ حقیقت یابد 
 وقتی از جنگل گم 
پا نهادی بیرون 
و رها گشتی 
 از آن گره کور گمار
ناگهان آبشاری از نور 
 بر سرت می ریزد 
و آسمان 
 با همه پهناوری ِ بی مرزش
 در تو می آمیزد 

 ای فراز آمده از جنگل ِ کور !
 هستی روشن  دشت 
 آشکارا بادت !
 بر لب  چشمه ی خورشید  زلال 
جرعه ی نور گوارا بادت !

هوشنگ ابتهاج

 

[ ۱۳٩۱/٢/۱۱ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آشنا ] [ نظرات () ]

به نام خدا

سلام

 

بغض کرد.

یادش آمد :

مرد-صلی الله علیه و آله و سلم- گفته بود

سپرت را بفروش و با پولش زندگی بساز برای فاطمه ام

اما نگفته بود

دخترم خودش سپر می شود برایت...


 

[ ۱۳٩۱/٢/٦ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ آشنا ] [ نظرات () ]

به نام خدا

سلام

بانــوی نور، مادر آیینــــه ها ! سلام
روشن ترین تبسـم نور خدا ! ســـلام
ای کوثر کبود خــدا، با سه آیــه آه !
از ما به زخم های کبود شــما، سلام
حزن غریب پنجره ها در غروب نـور
ای خواهش همیشه ی آیینه ها ســلام

ای ماه سرخ گمشده در ناکجای خاک !
بر رد پای نـور تو در ناکجـا، ســـــــلام
غمگیــن ترین پرنده ی ســیاره ی بقیـــع !
بال و پر شکستــه ی روح تو را ســلام
ای باغبان دل شده ی لاله های ســرخ
ای وارث حماســه ی کرب وبـلا ! سـلام

ای برتر از فرشته ، شبـیه خود خـــدا
از ما به روح سبز شما ، تاخــدا، سـلام
دست عنایتی به سـر حاجتم بکـــــش
چشمم هنوز مانده به دست شما...سلام!

رضا اسماعیلی

[ ۱۳٩۱/٢/۳ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ آشنا ] [ نظرات () ]

به نام خدا

سلام

 

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود                      

گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند                    
در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست     
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

اول اگر چه با سخن از عشق آمده                           
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند                       
وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد                      
آن دیگری همیشه به پیوست می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای                           
وقتی میان طایفه ای پست می رود

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ                 
بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست                
تیریست بی نشانه که از شصت می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند                    
اما مسیر جاده به بن بست می رود

 افشین یداللهی

[ ۱۳٩۱/۱/٢٩ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آشنا ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
امکانات وب