عقیق
به نام خدا
سلام
یا ایها الذین آمنوا افوا بالعقود.....
ای کسانی که ایمان آورده اید به تمام پیمان ها و قراردادهای خود وفا کنید.... سوره مبارکه مائده- آیه1
مردم!
همانا وفا همزاد راستی است و هیچ سپری چون وفا بازدارنده نیست. و بی وفایی نکند آنکه می داند او را چگونه بازگشتگاهی است. ما در روزگاری به سر می بریم که بیشتر مردم آن بی وفایی را زیرکی می دانند و نادانان آن مردم را زیرک و چاره اندیش خوانند.
خداشان کیفر دهد! چرا چنین می پندارند؟ گاه بود که مرد آزموده و دانا از چاره کار آگاه است اما فرمان خدا وی را مانع راه است. چس دانسته و توانا بر کار، چاره را واگذارد تا آنکه پروای دین ندارد، فرصت شمارد و سود آن بردارد.
نهج البلاغه مولا علی علیه السلام- خطبه 41
به نام خدا
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا
فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیهَا
لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیمُ
َلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یعْلَمُونَ
پس روى خود را متوجه آیین خالص پروردگار کن! این فطرتى است که خداوند، انسانها را بر آن آفریده؛ دگرگونى در آفرینش الهى نیست؛ این است آیین استوار؛ ولى اکثر مردم نمىدانند
سوره روم – آیه۳۰
میگفت: "وقتی میبینی عزیزت داره با چاقو چیزی را پوست میکنه، بعد یکهو حواسش نیست وممکنه دستش را ببره؛ داد میزنی: دستت! هیچوقت نمیگی: دستت را داری میبری یا عزیزم مواظب دستت باش! یکهو و با عجله فریاد میزنی: دستت!"
حالا هم نقل خداونده، اینجا مقدمه نمیچینه؛ فطرة الله ...
برگردیم؛ خدا صدایمان میزند، ف ط ر ت . . .
به نام خدا
سلام
روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من خویشان خویش به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...
گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن.
با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند.
آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده و تفی بزرگ به صورت یک سیاست مدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کند و به چه درد این دنیا می خورد؟
آقای محترم! ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم و همپای آدمهای عاشق به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم.
ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان و راه رفتنمان و نگاه کردنمان و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود...
ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...
گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند...
ابوالمشاغل- نادر ابراهیمی
به نام خدا
سلام
گاه
آدمی تنهاتر از آن است که سکوتش می گوید
دیشب
تنهایی ام
تا نوکِ مدادت آمده بود
اگر می نوشتی ام!
اگر می نوشتی ام!
گاه
تنهایی تنهاتر از آن است که دیده شود.
محمدعلی بهمنی
به نام خدا
سلام
اسبی که مرد بود
از کنار خیمه های زنان که برگشت
آمد بین کشته ها، تن صاحبش را پیدا کرد
بو کرد
رفت طرف فرات؛
توی آب فرو رفت
و دیگر کسی اسب خونی را ندید...
التماس دعا
به نام خدا
سلام
" مردی که می رفت
و زنی پشت سرش داد می زد:
آرامتر برو پسر زهرا "
.
ظهر بود.یکی بود و هیچکس نبود
به نام خدا
سلام
مردی که حساب بلد نبود*
می شد تشنه از سر شط بلند نشود.
وقتی گفتند:" آب بیاور!"،
می شد سیاهی هایی که دو سوی نهر، پشت درختها بودند را بشمارد
و حساب کند که نمی شود.
شب پیش که فامیل هایش در سپاه یزید
پنهانی امان نامه آوردند،
می شد کمی فکر کند
قبل اینکه سرشان داد بزند:
"می گویید من در امانم ، پسر فاطمه در امان نیست؟"
زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت.
پرچم را برای همین داده بودند دستش.
می شد به او تکیه کرد.
فقط پای برادرش که به میان می آمد وضع فرق می کرد.
حساب یادش می رفت.
یادش می رفت با دندان نمی شود مشک را این همه راه برد.
یادش می رفت همه سیاهی های پشت درختها تیر دارند و عمود آهنی.
یادش می رفت بی چشم و دست، اسب را نمی شود برد سمت خیمه ها.
می شد تشنه از سر شط بلند نشود.
می شد آب را نریزد روی آب
ولی پای برادرش که به میان می آمد....
*عباس بن علی بن ابیطالب(ع)
| Design By : Mihantheme |

