هو المحبوب

 

....باز هم روزها رفتند،ماه ها آمدند ،یک سال دیگر از عمر گذشت

23بهار،22 ورق از کتاب زندگی ،22 شمع خاموش،22 فصل از تمامی بودن ،22 سال بندگی اما کدام بنده؟؟!!،22 سال خلیفـه اللهی !!!!!،22 سال بودن اما چگونه بودن؟؟؟

و سالی گذشت و من در آغاز فصلی دیگر ،رویشی دوباره،تحولی نو به نو،و آینده ای مبهم در مقابل و خودی به غایت خسته و خراب و گذر زمان بی محابا ،و مسیری بی بازگشت و حقی بر گردن و وظیفه ای بر دوش "الست بربکم قالوا بلی "و امانتی در دست "انا عرضنا الامانه " و بانگ "ظلوما جهولا "دم به دم آشوبگر.

..... و اینک رودی در جریان به قصد دریا شدن که "دریا نمی میرد"و به سمت دریا شدن که دریا رنگ من و تو نمی پذیرد و" بی رنگی".

و دریا ،چه نزدیک اما راه نه چندان هموار و دلی امیدوار و آشنایی در راه ،به قصد آشنا شدن و محرم دل بودن و یاری خواستن و یاری رساندن تا دریا شدن که دریا خود اقیانوس را چشم انتظار است و باید رفت.که برای رفتن آفریده شده است و برای شدن و باز حرکت.

... و روزهایی سخت و نه چندان دلپذیر و خالی از اضطراب و این معنای زندگی است که زندگی:

بدون روزهای اشک و درد و غم نمی شود اما باید باور کرد که همچون برگهای پاییزی فرو خواهند ریخت و لیکن درخت استوار و مقاوم برجای خواهد ماند.

باید آموخت که آنگونه به حوادث نگاه کرد که تلخ ترین و دردناک ترین آنها را هشیار کننده ،نیرو دهنده ،تجربه بخش، بر انگیزنده و آینده ساز دید.

.... و اما حرفهایی هست برای گفتن و حرفهایی برای نگفتن.واین آشنا اگر نمی تواند راهی را پیش پا نهد ،گوشی دارد برای شنیدن و دستی برای بالا رفتن و لب به نیایش گشودن و دلی برای شکستن که "آشنا سخن آشنا نگه دارد"

و می داند که هنوز تا محرم شدن راه بسیار است که "هر که شد محرم دل در حرم یار بماند.."

و اما حرفهایی برای نگفتن:"حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست"که نا گفته ها را می داند و نانوشته ها را می خواند و شما را و مرا و ما را می طلبد و دستان دعایمان را و ناله های شب و نیازهای سحرگاهمان را و چه بی تاب شنیدن است و چه در تاب عطا کردن و هرلحظه به ما و حضور ما در خانه خویش مشتاق.......

 

می خواهمت آنچنان که دریا را موج

می گریمت آنچنان که دریا تا موج

وقتی که بهانه می کنم دوری را

می میرمت آنچنان که بر دریا موج

تنها و غریب زیستم یاد تو را

جز درد و دریغ کیستم یاد تو را

اندوه اندوه بر دلم باریدی

دریا دریا گرستم یاد تو را

رودی شدم و ز خویش بردم خود را

چون موج برسرکشی سپردم خود را

آغوش گشود بی کران دریایی

آهسته به زیر مردم خود را

ها،نعره تندر ،شب طوفان دریا

امواج پریشان، تب طغیان دریا

برخاستن از خویش و شکستن در خویش

تک منظره کدام انسان دریا ؟!