بسم الله الحق

 

 

سلام بر فاطمه بانوی آب

 

چه شبی است امشب خدایا!

این بنده تو هیچگاه این قدر بی تاب نبوده است.

این دل و دست و پا هیچ گاه این قدر نلرزیده است .

این اشک این قدر مدام نباریده است.

چه کند علی با این همه تنهایی!

.......و من این همه تنهایی را کجا برم؟

این همه اندوه را با که قسمت کنم؟

این همه فاصله را با کدام پا بپیمایم؟

 ابن بال شکسته  را چگونه مرهم نهم؟

با این بار امانت که بر دوشم نهاده ای چه کنم؟

و این آتش شرمساری که در خود آبم می کند؟نام تو را بر زبان راندن پاکی و طهارت می خواهد ،

اما ...

من چگونه خود را هم نام تو بدانم ؟؟؟!!!  در حالی که سالها نه قرنها از تو دورم!!!!!

تو که هیچ تعلقی زمین گیرت نکرد.هیچ زیور و زینت و خوراک و پوشاکی دل خوشی ات نبود.

و هیچ جاذبه ای مشغولت نکرد.

ای حقیقت کوثر

ای مادر پدر

ای عمود و تکیه گاه خلقت

ای فاطمه

از همین جا دستان دلم را دخیل پنجره های بقیعت کرده ام.

همانجا که مرز میان فرش و عرش است.راهی به آن بالا ،تا ملکوت.

اگر از این پنچره گذشتم به تو می رسم .اما این قفس را چگونه باید شکست.؟؟؟؟؟

دستانم تهی است ،تنم رنجور ،روحم خسته وقلبم زنگار گناه گرفته .

دستان دعایم را بگیر، از خود رهایم کن، بگذار در آسمان بقیع پرواز کنم.

یاری ام کن تا بهتر و بیشتر بشناسمت

آیا مرا به خانه ی دلت راهی هست؟؟؟؟

 

یا زهرا(س)