کل نفس ذائقة الموت

 

نمی دانم این همه عجله برای چیست؟فقط از ندانستن دنیا بود که زود آمدیم و باز از ندانستن یک سوال معمولی است که زود خواهیم رفت.این همه راه ،این همه برف،آن همه دور ،آن همه حرف .آمدیم که دیدن دریا را دمی درنگ ،دمی در باد ،دمی کنار کبوتر ،دمی کنار آب ،کنار خواب و هوای غریب.

دارد گریه ام می گیرد ،مگر چه وقت این همه باید از شتاب رفتن بود که تو اینچنین رفتی.

 

..... این ده روز چه بر من گذشت و بر بسیاری دیگر .چه دلها که رنگ غم گرفت ،چه چشمها که به اشک نشست، چه ناله ها که از سینه های سوخته مادر برخاست ،چه کمری از پدر شکست ، چه شیونی از نای خسته دختر گذشت و چه خون دلی خورد آن پسر و دم  برنیاورد.

چه می گویم که فقط کلام را می بینید و بیان این بار اندوه چکونه ممکن است.و ما چه آسوده از کنار هم می گذریم بی آنکه دمی درنگ ،دمی دیده به دریا .می گذریم بی آنکه لحظه ای بیندیشیم که فردا روز نخواهیم بود

 

گرگ اجل یکایک از این گله می برد        وین گله را ببین که چه آسوده می چرد

 

بگذار همه کلمات بیایند و ازسر کوچه بگذرند،بعضی برهنه در باران به خاطر یک معنای ساده می گذرند بعضی پنهان و پوشیده در ازدحام سنگ و سکوت گریه می گذرند.

 

......و آن جوان دردمند اما 27 ساله رفت ،به خاطر مردمی که بدانها عشق می ورزید.به خاطر آنها بود که دکترایش را حقوق بشر انتخاب کرد.مملکتش را چون مادرش دوست می داشت از این رو ترک وطن کرد و رنج فراق دو مادر را  کشید تا با علمی دو چندان چون استادش شریعتی برگردد و حق غصب شده این کوخ نشینان دم فرو بسته لب خاموش را باز گیرد.

او چه ناجوانمردانه در آتش قهر و کین این نامردان سوخت تا دیگر بار دستان پلید این دشمنان به ظاهر دوست از آستین بیرون آید و پرده این همه دروغ و فریب فرو افتد.

او چون تک شمعی بود در میان تاریکی. سوخت لیکن اطرافش را روشنایی بخشید.او فدا شد تا حقیقت سیاهی نمایان شود که اگر خوبی نباشد چگونه مفهوم بدی را دریابیم.؟؟؟؟!!!

 

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند                 جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

 

.......و آن پدر که  هر گامش با یا علی همراه بود و اول و آخر کلامش هو الحق.پدری که داغ یک شهید بر دل داشت اما لحظه ای از او ناشکری و نا رضایتی شنیده نشد.و چه سخت است داغ از دست دادن پدر برای دختر .که در دل محبتی دیگر به او دارد.و من که تنها شانه هایم را پناه اشکهایشان کردم و آغوشم را برای دلتنگی هایشان گشودم.اشکهایم را با خونابه دیدگانش پیوند زدم تا بلکه اندکی از بار این همه درد را بر دوش کشم اما......

 

آه ای دل پاره پاره

                         ای بغض کبود !

                                               ای زخم دوباره !

                                                                     ............

 

یا علی