بسم الله الحق

 

 

سلام

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش        بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 

 

امروز 5 جمادی الثانی و مصادف با در گذشت شاعر شهیرو عارف سالک مولانا جلال الدین بلخی است.و اکنون از آن هنگام بیش از 750سال می گذرد و این در حالی است که اشعار وی هنوز تازه و تفکر بر انگیز و راهنما است.

همو که دکتر سروش در بیانش از او با عنوان زنده ای خندان ،عاشقی پران، یوسفی یوسف زاینده و آفتابی بی سایه یاد می کند .

نام و یادش گرامی باد.

 

........حیات عاشقان در مردگی است و انسان وقتی دل خود را پیدا می کند یا از دل خود با خبر می شود که کسی دل او را برده باشد.غارتگری معشوقان در اینجا عین بخشش گری و سخاوتمندی و منت نهی است.باری ،اصل آن است که دل را ربوده با شند.اما برای این کار هم باید اهل طلب بود.در وادی "سلوک" اولین قدم "طلب" است.دردمندی و عطشناکی و طلبکاری شرط است و اگر کسی نازنین وار و آسوده خاطر نشست و نازپرورد تنعم بود،به جایی نمی رسد.از سوی دیگر طلب و جهد و صبوری باید با همدیگر باشند تا انسان به جایی برسد.طلب بی تحمل رنج نداریم.......

یار مرا غار مرا  عشق  جگر  خوار  مرا             یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا

نوح تویی  روح تویی  فاتح و مفتوح  تویی            سینه ی مشروح تویی بردر اسرار مرا

قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی            قند  تویی زهر تویی  بیش  میازار مرا

دانه  تویی  دام تویی  باده  تویی جام  تویی            پخته تویی  خام  تویی خام  بمگذار مرا

 

یا علی