بسم الله الحق

 

سلام

 

امام جواد (ع):

"گذشت زمان پرده ها از روی اسرار نهفته بر می دارد."

گاه از روند روزگار زیر لب شکایت می کنیم و اظهار تعجب از اینکه زندگی با من و شما چنین می کند و گهگاه سرمدارا ندارد.اما باید آموخت که به حوادث تلخ و دردناک نگاه نکرد.آنها تجربه اند و هر تجربه اگر بکار رود با ارزش.منتظر بمان.بالاخره روزی راز حوادث آشکار خواهد شد.

......پیغام گذاشته بودم که ساعت نه تماس بگیرید.

نمی خواستم در خانه بمانم که فرصت و مجال بیان هر آنچه در ذهن داشتم فراهم نبود.

چون بسیاری اوقات که دلتنگ می شوم و یا طاقت از کف می دهم و راهی نمی یابم به دامن کتابخانه پناه بردم.

و این بار هم......

....ساعت از نه گذشته بود و من هم چنان منتظر

....ساعت ده شده بود ،به حیاط کتابخانه آمدم ،در خنکای سایه ی درختی ایستادم تا هرم نفس های تابستان کمتر در خود آبم کند.اما چه خیال نازکی !!!!

با خود گفتم شاید پیغامت نرسیده است......

شاید ضرورتی نداشته است....

....اما اگر چنین بود چرا پیغام نداد تا منتظرش نمانی ؟؟؟؟!!!!!

....شاید مشکلی پیش آمده ...شاید ...شاید.....شاید......

شماره را گرفتم.یک ،دو ،سه ،چهار .چهار بار در خود شکستم اما آن طرف کسی نبود تا صدای ترک خوردن دلت را بشنود.

خورشید تندتر و سوزنده تر از قبل می تابید .سایه از سرم گذشت.

کف حیاط پر از سوسک های مرده بود.مردی در کوچه داد می زد نمکی، نمکی ....

درخت را نگاه کردم تا شاید از اینکه سایه ی بی دریغش را از من دریغ کرده بود شرمسار شود اما....

اوهم چنان سبز و بی خیال ایستاده بود.

این درخت،همان درخت خرمالوی خاطرات پاییز و زمستان من بود

طعم گسش را در دهانم احساس می کردم،لبانم خشک شده بود...

به سالن مطالعه بازگشتم چند صفحه ای دیگر از کتاب را خواندم اما دیگر حوصله ای نمانده بود.

در لحظه های بی حوصلگی کتاب نمی خوانم چرا که حرمت نویسنده و قلمش را شکسته ام.آن را تحویل دادم و بیرون زدم.

خواستم پیاده تا خانه بروم اما این همه راه؟؟؟با این گرمای نفس گیر!!!با این حال بد حال؟؟؟!!!!

از عرض خیابان گذشتم و منتظر ماندم تا در شلوغی اتوبوس این افکار پریشان را از یاد ببرم.

انتظار...انتظار...انتظار.....

بالاخره با تنی خسته و روحی خسته تر به خانه رسیدم .گرمای بیش از حد هوا بهانه ی خوبی برای نا خوشی ام بود ولی....

.....ساعت از یازده گذشته بود.اما زنگها برای چه به صدا در می آیند؟؟؟؟!!!

کاش می شد پاسخ ندهم.!!!!کاش می توانستم موضوع را بی اهمیت ببینم.

کاش می دانست که چقدر از این برخوردها و عملکردها می رنجم.

کاش....کاش.....

کاشکی این مردم دانه های دلشان پیدا بود......

 

 

 

یا علی مددی!!!!

در پناه حق