بسم الله الحق

امام زين العابدين "ع"

بزرگترين مردم از نظر ارزش كسي است كه اعتنا نكند به اينكه دنيا در دست كيست.

 

ستايش خداي را كه به حكم خدا راضي هستم.شهادت مي دهم كه خداي يكتا روزيهاي بندگانش را به عدالت تقسيم كرده و با همه بندگانش به فضل و احسان رفتار مي كند.

بار خدايا درود فرست بر محمد و خاندان او و مرا بدانچه توانگران را عطا كرده اي مفتون منماي و آنان را به آنچه مرا نداده اي به عجب ميفكن تا مباد بر آفريدگانت رشك برم و تقدير تو حقير شمارم.

بار خدايا درود فرست بر محمد و خاندان او وخاطر من به قضاي خود شاد دار و آنجا كه تقدير توست سينه من بگشاي و همتي بلند عطا كن و دلم را اطميناني چنان بخش كه به پايمردي آن اقرار كنم كه قضاي تو جز به خير و نيكي روان نگشته است.

اي خداوند سپاس مرا به درگاهت برآنچه مرا نداده اي افزون تر نماي از سپاس من به درگاهت بر آنچه مرا عطا كرده اي.

اي خداوند مرا در امان دار از اينكه به درويشي گمان فرومايگي برم يا به توانگري گمان فضل و شرف.زيرا شريف كسي است كه فرمانبرداري تو شرافتش بخشيده باشد و عزيز كسي است كه از پرستش تو عزت يافته باشد.

پس بر محمد و خاندان او درود فرست و ما را از خواسته اي بهره مند گردان كه پايان نپذيرد و به عزتي ياري ده كه زوال نگيرد و ما را به آن ملك ابدي روانه فرماي كه تو آن خداي يكتا هستي كه به كس نيازت نيست ، فرزندي نياورده اي و فرزند كس نبوده اي و تو را هيچ همتا و همسري نيست.

 

                                                                     "  نيايش 35 از صحيفه سجاديه "

هزار و يك‌ اسم‌ داري‌ و من‌ از آن‌ همه‌ اسم‌ «لطيف» را دوست‌تر دارم‌ كه‌ ياد ابر و ابريشم‌ و عشق‌ مي‌افتم. خوب‌ يادم‌ هست‌ از بهشت‌ كه‌ آمدم، تنم‌ از نور بود و پَر و بالم‌ از نسيم. بس‌ كه‌ لطيف‌ بودم، توي‌ مشت‌ دنيا جا نمي‌شدم. اما زمين‌ تيره‌ بود. كدر بود، سفت‌ بود و سخت. دامنم‌ به‌ سختي‌اش‌ گرفت‌ و دستم‌ به‌ تيرگي‌اش‌ آغشته‌ شد. و من‌ هر روز قطره ‌قطره‌ تيره ‌تر شدم‌ و ذره ‌ذره‌ سخت ‌تر.

من‌ سنگ‌ شدم‌ و سد‌ و ديوار . ديگر نور از من‌ نمي‌گذرد، ديگر آب‌ از من‌ عبور نمي‌كند، روح‌ در من‌ روان‌ نيست‌ و جان‌ جريان‌ ندارد.حالا تنها يادگاري‌ام‌ از بهشت‌ و از لطافتش، چند قطره‌ اشك‌ است‌ كه‌ گوشه‌ دلم‌ پنهانش‌ كرده‌ام، گريه‌ نمي‌كنم‌ تا تمام‌ نشود، مي‌ترسم‌ بعد از آن‌ از چشم‌هايم‌ سنگ ‌ريزه‌ ببارد.

يا لطيف! اين‌ رسم‌ دنياست‌ كه‌ اشك‌ سنگ ‌ريزه‌ شود و روح‌ سنگ‌ و صخره؟ اين‌ رسم‌ دنياست‌ كه‌ شيشه‌ها بشكند و دل‌هاي‌ نازك‌ شرحه ‌شرحه‌ شود؟

وقتي‌ تيره‌ايم، وقتي‌ سراپا كدريم، به‌ چشم‌ مي‌آييم‌ و ديده‌ مي‌شويم، اما لطافت‌ كه‌ از حد بگذرد، ناپديد مي‌شود.

يا لطيف! كاشكي‌ دوباره‌ مشتي، تنها مشتي‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ مي‌بخشيدي‌ يا مي‌چكيدم‌ و مي‌وزيدم‌ و ناپديد مي‌شدم، مثل‌ هوا كه‌ ناپديد است، مثل‌ خودت‌ كه‌ ناپيدايي...

يا لطيف! مشتي، تنها مشتي‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ ببخش.

 

در پناه خدای علی