هو المحبوب

......و اینک چهار سال از آن روز گذشت و من و شما و همه آنهایی که دل در گرو آبادی ایران داشتیم و 18 خرداد.

دانشجوی سال اول بودم اما دغدغه هام چیز دیگه ای می گفت.همه فکر کرده بودند عضو گروهی یا حزبی هستم.شاید هم کله ام زیادی هوا خورده بود .ولی هرچه بود هر آنچه که اکنون دارم از قبال همان روزهاست.و شعر ی که در پی می آید بهانه ای برای یک آشنایی ماندنی و دلچسب.

و شاید نه همه اش ولی یکی از دلایل مهمی که این شعر را دوستش دارم همین باشد.یک آشنایی ،یک حضورو کلاس درسی و میدان تجربه ای و بیش از همه مشت گشوده خود در برابر خودو اینکه ایمان بیاوری هیچ نیستی.

.....هر چه هست من سخت مدیون آن روزهایم.

و اما سخنی چند با آنان که فعالیت آقای خاتمی  -بدون رعایت انصاف و درک شرایط قبل و بعد از ایشان -،موفقیت ؛حرکت و تلاش ایشان را زیر سوال برده اند.

پاسخشان را با این آیه از قرآن کریم می دهم و دیگر هیچ.

و تلک الایام نداولها بین الناس

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

 

در پـــس اندیشـه های وهمناک

در پنـــــاه ســایه های هولنـاک

در نـگاه مـــردم مـادی پـرسـت

در کویر قلبهای خشک و خست

ناگــهان پروانــه ای پرواز کرد

انقلاب تــازه ای آغـــــــاز کرد

بی گمان او هم ســفیر نـور بود

شاهـــد تنــــهایی این قـــوم بود

ظلمت صد ساله را فــهمیده بود

بغض خفته در گــلو را دیده بود

او کــمان و تــیر را آمــاده کرد

آرش این قصه ها را زنـده کرد

رخـــش را آمــاده پیـــکار کرد

هفت خوان تازه ای آغــاز کرد

تیر را وقتی رهــا کرد از کمان

برنهادش کنـــج قلــب مردمــان

قلبـــهای مردمــان تســـخیر شد

روحهــاشان عاقبت درگــیر شد

از مـــیان ازدحـــام عاشــــــقان

برگزید او دسته ای از مردمـان

این جوانان عشق را شادابی اند

ملک ایـــران را همه آبـادی اند

او جــــوانان را دباره زنده کرد

نام ایــــران در جهان پاینده کرد

گفتگو می کرد اما بی زبان

بین اقوام و ملل هم میهنان

فتنه ها رایک به یک خاموش کرد

رنج ها را با تحمل نوش کرد

زخمهای کهنه را مرهم نهاد

حرف مردم را به گوش دل شناد

اینک اما وقت وقت کار ماست

وقت یاری عزیز جان ماست

باید اما انقلابی ساز کرد

نوبهار دیگری آغاز کرد

دست من در دست توباشد به مهر

نیک می سازیم ما این سرنوشت

دوم خرداد ما برخاستیم

خاتمی را ما ز دل می خواستیم

هجدهم را نقشی از دوم زدیم

اشکهای یاس را مرهم زدیم

حال باید یاس را یاری کنیم

خویش را از ظن بد عاری کنیم

دشمنان اینک زما خونین دلند

خار در چشم و جگر، پر ناله اند

نیک می دانند ما آزاده ایم

گرد شمع قامتش پروانه ایم

خاتمی را ما تسلی داده ایم

فکر خود را ما تجلی داده ایم