برشی از یک سفر

بسم الله الحق

 

پنج شنبه شب از کارخونه زنگ زدندو گفتند دو روز اول هفته تعطیله.صبح جمعه حدود ساعت 11 پدر پیشنهاد یه سفر دو روزه رو داد .تمام وجودم غرق شادی شد.اما یه بیت شعر مرتب از ذهنم می گذشت:

گر می برندت واصلی               چون می روی بی حاصلی

از خودم پرسیدم،تو از کدوم دسته ای؟؟؟؟از خدا خواستم تا این سفر رو برام رفتن و رسیدن قرار بده نه رفتنی بی حاصل.

"ربنا لا تزغ قلوبنا بعداذ هد یتنا ...."

 

حرکت ساعت 3 بوداما مسافرا هنوز بیرون پرسه می زدند.بالاخره اتوبوس اومد و همه سوار شدند.راننده مرتب داد می زد کریمیان، کریمیان.دو نفر از مسافرا هنوز نیومده بودند.حساب کردم دیدم 30 نفر هرکدوم حداقل 20دقیقه منتظر شده بودند.حدودا 600 دقیقه حق الناس!!!

به پدر گفتم"یه فکری کردوگفت:"من که حق خودم رو بخشیدم"با خودم گفتم :خدایا بخشیدن رو از خودت یادگرفتیم ،تو هم از ما بگذر.

"یا رب ارحم ضعف بدنی..."

 

برای لیلا نوشتم که چطور خیلی ناگهانی راهی مشهدالرضا شدم.برام نوشت،از قول من بهش بگو:

"شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست              جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو "

وقتی برای پدر خوندم،اشک توی چشمهاش حلقه زد و روی گونه هاش چکید.اگر معرفتی چنین داشتم ............!!!

 

همیشه نمازخوندن توی صحن انقلاب رو دوست داشتم.هم رو به قبله ای و هم رو به حرم مولا.چشم که بگردونی هم گنبد طلائیش دلت رو می بره و هم پنجره فولادش و ایوون طلاش.روحت با کبوترای مقیم حرمش تا اون بالاها می پره....

حوالی ظهر بود،اومدم توی صحن تا برای نماز آماده بشم.هنوز نیم ساعتی تا اذان باقی بود.خورشید تند می تابید.چادرم رو جلوتر آوردم تا توی آفتاب کمتر اذیت بشم.تا آخر نمازیه ساعتی زیر آفتاب بودم.تمام تنم خیس عرق شده بود و نفسم بالا نمی یومد وچشمهام از شدت گرما می سوخت.شنیدم توی صف خانمی به بغل دستیش می گفت:"با آتش جهنم چه کنیم؟"

"رب لا تکلنی الی نفسی طرفة عینا ابدا "

 

خورشید کم کمک داشت دامن از صحن و سرا و ایوان می کشید.صدای دلنشین نقاره خانه تمام فضا رو پرکرده بود.توی صحن سقاخونه روبروی پنجره فولاد نشسته بودم.داد و فریادهای یه مادر توجهم رو جلب کرد.توی سرش می زدو اشک می ریخت و با لهجه ی  ترکی فاطمه رو صدا می کرد.پرسیدم چی شده؟؟؟ گفتند:فاطمه دخترش رو گم کرده.

عرق سردی روی تنم نشست.چرا من مویه نمی کردم و صورت نمی خراشیدم؟؟؟؟من که کودک درونم رو گم کرده بودم،چه!!! ما که بر گم کردن فرزندی که خدا بعنوان زینت این دنیا ازش یاد کرده اینطور بی پروا و دلخراش فریاد می کنیم چگونه حتی از گم شدن خویشتن خودمون که جلوه ی ذات حقه و منبعث از روحی وسیع ،هراسی به دل نداریم؟؟؟؟!!!

 

 

چارتایی توی صحن گوهرشاد روبروی ایوون مقصوره نشسته بودیم .ساعت حدود 2 صبح بودوهرکس سرگرم عبادت و رازونیاز خودش .هوای خنک شبانگاهی جای خودش رو به سرمای دلچسب سحر میدادو خواب رو از چشمها می ربود.

دو سه تا آقاپسر چندمتر عقب تر از ما نشستند،مثل اینکه زیادی بی خواب شده بودند.توی اون فضا و اون ساعت از صبح اوقات به خنده های بی مورد و شوخی های بی جا و.....می گذروندند.سعی کردم فکرم رومتمرکز کنم اما نمی شد.بلند شدم ،خادمی رو در ورودی ایوان یافتم به سمتش رفتم اما بی کلامی گذشتم.وارد ایوان شدم ،دو رکعت نماز خوندم ، "رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق واجعلنی من لدنک سلطانا نصیرا".از ایوان بیرون اومدم دیگه کسی اونجا نبود...

 

صبح قرار شد بعد از مهدیه برم حسینیه پیش بچه ها.از هیچ کدوم خداحافظی نکرده بودم .همراه طاهره برگشتیم.گفتم اگه برای پخش صبحانه کمک نیازداند من هستم.با معصومه رفتیم سالن غذاخوری.بعضی از خادمین هم اونجا بودند....................

ایم هم یه قسمت اما ترجیح می دم تمومش نکنم بذارم مثل قبل فقط تصویر یه رویا باشه.به قول شاعر

"توی بهت جاده ها هرجاکه دیدنی نیست          چشمهام و  می بندم و جاش یه رویا می ذارم"

 

چیزی به اذان ظهر باقی نمونده بود.فضا از عطر قرآن پر بود.ظهر عید بود و برای من فرصتی برای اقامه آخرین نماز جماعت توی حرم.پاکت شکلات نذری رو که طاهره داده بود تا از طرفش پخش کنم توی دستم بود.دم در ورودی حرم اجازه ندادند وارد بشم .گفتند :نمی شه ،خلاف قانون حرمه!!!!گفتم:باشه ،چشم قول می دم که داخل حرم پخش نکنم.فقط بذارید برم داخل،الان اذان رو می گن و من به نماز نمی رسم.اما کو گوش شنوا.بالاخره اجازه ندادند.........اما واقعا چرا فکرکردند سر قولم نمی مونم؟؟؟چرا بهم اعتماد نکردند؟؟؟؟!!!!

 

 

................................

.....................

................................................

 

 

باز هم همان حکایت همیشگی ، پیش از آنکه باخبر شوی ،لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود،گاه چقدر زود دیر می شود.....

 

یه فرصت دیگه دست داد تا به پابوسی آستان مقدسش برم.نمی دونم اسمش رو چی میشه گذاشت؟؟؟؟دعوت ،قسمت،همت....چی؟؟؟

اما می دونم هرچی که هست،از جمله فرصتهایی که خدا بهمون می ده تا بهونه ای برای تاخیر در توبه و بازگشت نداشته باشیم.هرچی که هست بی شک آزمایشه برای هممون تا مشت بستمون رو  باز کنه و بازم یه تلنگر که بی خدا بودن یعنی هیچ و کمتر از هیچ.

 نیاد اون روزی که مصداق آیه ی "اولئک کالانعام بل هم اذل " بشیم .

 

خوشا به حال درختان که ریشه دارترین اند

و سایه بارترین و در برابر طوفان ز پا نمی افتند

خوشا به حال درختان که خاکی اندو خدایی          

                                 ز خاک می رویند و رو به سوی خداوندراه می پیمایند

 

 

 

التماس دعا