بسم رب المهدي

 

مردگفت"سه بار طلاقت دادم.نبايدبازگردي"

گريه كرده بودو جوري در خود فرو رفته بود كه فكرمي كردي همين حالا مي شكند.زانو زده بود روي خاك بيابان و انتهاي ريشش را گرفته بود توي دست.دور و بركسي نبود.كسي كه بشود به او گفت "طلاقت دادم"فقط خودش بود و خارها و خاك ها.

فرياد زد"دور شو"

وكسي آن رو به رو نبود كه قرار باشد دورشود.فقط شب بود و او.

گفت:"طلاقت دادم دنيا!" و در صدايش لرزه اي بود.لرزه اي كه از هراسي جانكاه مي آمد.

"دنيا!دنيا!"

"عشوه براي من؟"

"شوق درآغوش كشيدن من؟"

"هنوز نيامده آن روز و نمي آيد"

فرياد زد"برو پي يكي ديگر.من محتاجت نيستم."

ودشنامش داد"پست حقير"

بعدبرخاست.باچشم هايي هنوز خيس.با تني كه هنوز مي لرزيدپايش رفت روي خار تپه اي.سرپايين نياورد كه رد باريك خون را ببيند.چشم دوختخ بود به دورها،به جايي كه بيابان به افق مي رسيد.

گفت:"آه "

" آه از ره توشه ي كم"

" آه از راه دراز "

" آه از طول سفر "

نفس عميقي كشيد.مهي از غم انگار از ريه هايش بيرون ريخت.

گفت:" آه از بزرگي پايان راه " و همين طور خيره به دورترها،مثل شب راز آلود كوير ساكت شد.

 

كلام 77 نهج البلاغه ي مولا علي عليه السلام:

اي دنيا! اي دنيا!

اي دنياي حرام!

از من دورشو.آيا براي من خودنمايي مي كني؟يا شيفته ي من شده اي تا روزي در دل من جاي گيري؟

هرگز مباد!غير مرا بفريب كه مرا درتو هيچ نيازي نيست.تو را سه طلاقه كرده ام،تا بازگشتي نباشد.

دوران زندگاني تو كوتاه،ارزش تو تندك و آرزوي تو پست است.

آه از توشه ي اندك و درازي راه و دوري منزل و عظمت روز قيامت !

 

 

اي رداي بي نيازي دربرت، يابن الحسن                افسرانا فتحنا بر سرت ،  يابن الحسن

بانگاهي يا دعايي يا جوابي هرچه هست                رحمتي برمابه جان مادرت، يابن الحسن

 

اللهم عجل لوليك الفرج