و خانه خانه توست! 3

به نام خدا

سلام

*همسفرها می گویند تا آدم با خدا گرم می گیرد یک آفریقایی، عرب یا ترک آرنجش میخورد توی پهلوی آدم. خیال همه این بوده که با خدا باید در خلوت معبدی نجوا کرد ولی خدا خانه اش را شلوغ کرده.می آیند و می روند.بنا هم نیست گوشه ای بنشینند. شانه به شانه دور می زنند.این مناسک جمعی و درهم، با تصورت جور در نمی آید؟

*
روایت معتبری میگوید:"مردم خانواده خدایند" روایت را به منظره بیت الله وصل کنی، منظره با عقل جور در می آید.ذکر و فکر و حال، همه را بین این خانواده ، وسط این مردم، باید پیدا کنی.با اینها، ازمسیر اینها.می شود خودش را بخواهی بی خانواده اش؟

*
چرا همان حسن، احسان، الهام، مژگان که خودت را به آن میشناسی نیستی؟موجودی شده ای که کاملتر از کسی که به شناسنامه فلان یا کارمند اداره کذا است.چه اتفاقی افتاده؟ هر کدام این آدمها که با تو می چرخند،پاره ای از خدا را دارند.با هم که هستید، پاره ها با هم حقیقتی یک تکه درست میکنند.بعضی ها مهربان اند،بعضی ها بخشنده اند، چندتایی لابد شجاع اند،تک و توک شاید صادق اند، در هر کدام صورتی از خدا پر رنگ است.صورتها که کنار هم اند موجودی می شود که پاره بزرگتری از خدا را دارد و تو این حقیقت جدید را حس میکنی.اسم این موجود انسان نیست؟

 

منبع:
"...
و خانه ،خانه توست
نوشته فاطمه شهیدی"

/ 0 نظر / 8 بازدید