شب یازدهم

به نام خدا

 

سلام

 

باز جلو می رود . چه جسارتی کرده است و چه قدر نزدیک شده! گمان می کند اگر قدمی دیگر بردارد می تواند در آغوش بگیریدش. باز جسارت می کند و یک قدم دیگر بر می دارد . باز احساس می کند فیض حضور را بیش از پیش. احساس می کند سر تا پای وجودش را که گر گرفته از هرم حضور ، احساس نمی کند کسی را در اغوش گرفته باشد ! احساس میکند در آغوشش گرفته اند گرم گرم!

خودش را می سپارد به این آغوش و سیر می گرید و با خود فکر می کند اینجا چه قدر صاحبخانه ها مهربانند.

......................

دخترک تنها در پشت پنجره سرد خیالش نشسته است و فکر می کند. باورش نمی شود که مدت ها است با این خیالها و خاطرات سالهای نه چندان دور خویش، زندگی کرده است و شاید برای همین است که خیالش دیگر نا و توان ندارد تا نوری بر این رویا بتاباند.

/ 2 نظر / 4 بازدید
آینه

خیال خوبیها...

رهگذر

کعبه خواهی کن زیارت ، قبلة العشّاقه را ، خاک پاک کربلا یعنی مطاف الحاجه را. . .