سهم من چیست؟!

به نام خدا

سلام

یک وقتی به خودت می آیی
می بینی چقدر عقب مانده ای از دیگران
می بینی سالهاست گیر کرده ای 
میان یک مشت  اما و اگر و  شاید و چرا و چه کنم و نمیدانم و خدا کند و ...
سرت را که بر می گردانی
می بینی
 هیچ کس پشت سرت نیست
همه آنها که هم‌قدمت بوده اند رفته اند
چه برسد به آن هایی که یک وقتی 
به گرد پایت هم نمی رسیدند
حالا تو مانده ای و یک زخم کهنه‌ی قدیمی
که البته خودت هی هر روز تازه اش کرده ای
هی نشسته ای سر این قبر خالی
و هی مرثیه خوانده ای
دیگران هم از کنارت رد شده اند
و فقط نگاهت کرده اند 
و تو حتی رد شدن شان را هم ندیده ای
.
.
بیا و بلند شو!
بیا و دستت را به من بده و بلند شو!
به خدا این همه جا ماندن 
سهم تو نیست
حق تو نیست 
.
بیا و دستت را به من بده و بلند شو!
باید راه بیفتیم...


خوب است آدم بتواند

دست خودش را بگیرد و راه بیفتد

 خوب است آدم بتواند

از پس خودش بر بیاید

/ 1 نظر / 11 بازدید
ریبه

اگر از این نشستن ها تجربه کسب شود و موجب بهتر دیدن راه شود، اگر انگیزه ای شود برا کار بیشتر و هدف بهتر، از همه روندگان سریعتر میتوان دوید و خیلی سریعتر از سایرین به مقصد رسید