مجلس دوم

به نام خدا

سلام

مردی که فقط اسب داشت 


امام آمدند دم خیمه اش.
دنبالش فرستاده بودند و نیامده بود.
به فرستاده گفته بود به آقا بگو عذر دارم.نمی آیم.
امام دلشان رضا نشد و خودشان آمدند صدایش کنند.
گفت:"آماده مرگ نیستم آقا!اسب قیمتی ام مال شما"
نگاهی کردند که از شرم لال شد:"اسب‌ات را نمی خواهیم."
چشم از او گرفتند خیره شدند به خاک:
"از اینجا دور شو که فریاد غربت ما را نشنوی.
که اگر بشنوی و نیایی..."
سوار اسب قیمتی اش به تاخت رفت و دور شد.



منبع:"مجلس تنهایی،نوشته‌ی فاطمه شهیدی"

/ 3 نظر / 4 بازدید
همت

ذشمنت کشت و لی نور تو خاموش نگشت آری آن جلوه که فانی نشوذ نور خذاست

م.ن

باسلام عرض کرد: زیارت شما به همت است یا قسمت؟ فرمود: هیچکدام! به طلب از جانب ماست...