مجلس ششم

به نام خدا

سلام

 

مردی که گونه های سیاهی داشت 


آزادش کرده بودند که جانش را بردارد
و هرکجا خواست برود.
کوفه یا مدینه.
غلام سیاه* اما نرفت.
ماند.
این یک بار را خودش دلش میخواست غلامی کند.
خون از همه زخمهایش بیرون می ریخت
آخرین نفسها بود.
تنش آرام آرام سرد می شد.
که صورتش ناکهان گرم شد
به زحمت چشم باز کرد
گونه امام چسبیده بود به گونه سیاه او
بریده بریده گفت:
"خوشبخت تر از من کسی هست؟"
و چشم بست.


*اسلم بن عمرو

/ 0 نظر / 3 بازدید