هجر تو مرا... ان عذابی لشدید

به نام خدا

گاهی خدا دستت را می‌گیرد و می‌گوید بیا برویم. بعد تو را می‌برد یک جای خیلی دور، که از خودش خیلی فاصله گرفته باشی. تو را می‌برد تا لب پرتگاه ضلالت و گمراهی.

بعد عین یک دوست هلت می‌دهد و قبل از اینکه تعادلت را از دست بدهی می‌گیردت و تو ته دره را که سیاهی و سیاهی و سیاهی است را می‌بینی.
بعد تو یک جاهایی درون وجودت، یک صدایی را مبهم می‌شنوی که می‌گوید: بنده‌ی من فقط می‌خواستم نشانت بدهم که از من اگر دور بشوی می‌افتی ته دره. فقط می‌خواستم نشانت بدهم.

خدا می‌خواهد بگوید: ببین! من دوستت دارم. پیش من بمان ...

/ 1 نظر / 6 بازدید
سیده مریم

سلام فاطمه جون همیشه از خوندن وبلاگت لذت میبرم مطالبش خیلی قشنگه!