مجلس هفتم

به نام خدا

سلام

 

مردی که راه رفتنش قشنگ بود* 


صدای شمشیرش می آمد.
صدای تاخت اسب و زمزمه شعری که می خواند:
"این مبارزه جوهره مردان را آشکار می کند.
این مبارزه ادعا را از حقیقت جدا میکند."
نفس ها حبس بود.
جوان های خویشاوند سر لای زانوها پنهان کرده بودند،
تا فریادی را که در راه بود نشنوند.
جوانها، نیمه شب، دور از چشم بزرگترها رفته بودند بیابان،
با هم پیمان بسته بودند
پیش از علی اکبر بروند.
می دانستند که هر زخم تن علی،
پدرش را  تکه تکه می کند.
اما مگر پدر و پسر گذاشته بودند.
علی گفته بود :"من باشم و شما بروید؟"
پدر گفته بود :" اول علی!"
.
فقط قبلِ رفتن
چند قدم پیش رویم راه برود...


*سبط اکبر،حضرت علی اکبر(ع)

/ 1 نظر / 6 بازدید
میثم

س ل ا م حیفم آمد از انتخابهتایتان تشکر نکنم.