مجلس چهارم

به نام خدا

سلام

 

مجلس چهارم:
مردی* که اسم خوبی داشت


سر اسب را کج کرده بود و بی صدا از فاصله دو سپاه گذشته بود
فکر کرده بود خیلی خوب اگر پیش برود 
می بخشندش و می گذارند با بقیه هفتاد و دو نفر بجنگد...
وقتی هم گفتند:"خوش آمدی!پیاده شو و بیا نزدیک!"
نتوانست.
یاد این افتاد که آب را خودش سه روز پیش رویشان بسته.
گفت:"سواره می مانم تا کشته شوم."
می خواست چشم تو چشم نشوند.
اصلا حساب این را نکرده بود 
که بیایند سرش را بگیرند روی زانو.
خونهای پیشانی آش را پاک کنند.
باز دلشان راضی نشود،
دستمال خودشان را ببندند دور سرش.
در خواب هم نمی دید بهش بگویند:
"آزاد مرد!مادرت چه اسم خوبی رویت گذاشت."


*حر بن یزید ریاحی


منبع:
"کتابچه‌ی مجلس تنهایی، فاطمه شهیدی

/ 1 نظر / 8 بازدید
رامین

سلام دوست گرامی. لطفا اگه براتون مقدوره، تارنمای ما را با عنوان مقالات طراحی سایت لینک نمایید و اجازه دهیم تا دانش بطور رایگان در اختیار همگان قرار داده شود. اینها تماما مقالاتی هستند که اینجانب نگارش یا ترجمه کرده ام و از جای دیگری در اینترنت کپی برداری نشده است. http://www.noyasystem.com/tutorials/web-design-tutorials/ با نهایت احترام