غم های تازه...

به نام خدا

سلام

 

غصه تازه را گذاشته ام رو به رویم و دارم هی نگاهش می کنم. دلم برای قدیم ترها خیلی تنگ شده. آن وقت ها غصه هایم فقط مال خودم بود. به هیچ کس نمی گفتم. می ماند توی دلم. یا خودم برای خودم حلش می کردم یا زمان برایم حلش می کرد. دلم بزرگ تر بود یا تعداد غم ها زیاد نشده بود شاید! لب خندان و دست های گرم و نگاه آفتابی راز هیچ  غصه ای را برباد نمی داد. 

اما از یک جایی به بعد نشد. نتوانستم. نمی دانم من کم آوردم یا غم ها بزرگ شدند؟! ... و راز غصه ها بر باد رفت. به خودم که آمدم دیدم یکی دو نفر راز غصه هایم  را فهمیده اند.

 فکر که می کنم می بینم تقصیر از خودم بوده. بعضی غصه ها نباید زیادی توی دل آدم بمانند. اصلا وقتی زیادی می مانند، بزرگ می شوند و بالاخره یک روزی که نباید  می زنند بیرون و ممکن است خیلی چیزها را نابود کنند.

... از غصه ی تازه می ترسم. از اینکه بماند و بزرگ شود و ...

کاش بماند و بزرگ نشود و اصلا یک جوری برای خودش تمام شود...

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
آینه

غصه های نگفته را دوست دارم.چون کم کم گنجینه می شوند و تنها سرمایه ی دل!حیف است که از دست بروند.