شب یازدهم

به نام خدا

 

سلام

................

هنوزضریح راندیده است. می داند قدم بعدی را که بردارد خورشیدی را خواهد دید!

نمی داند چه بگوید! احساس می کند کسی به او می گوید: سلام! چقدر مهربان است . لب باز میکند : السلام علیک یا امام الرئوف. مهربان است ،مهربان!

سرش را پایین می گیرد . شرمگین است و مشتاق. زبانش لال شده انگار! آن همه حاجت و تمنا در این نگاه مهربان ذوب می شود .

ملتمسانه نگاهش رامی چرخاند به اطراف، شاید کسی به یاریش بیاید . نگاهش را کتیبه سمت راست می دزدد. شعر رامیشناسد . همان شعر آشنای حافظ:

فقیرو خسته به درگاهت آمدم رحمی

که جز ولای تو ام نیست هیچ دستاویز

میگوید:

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی

..................

بغضش می شکند. اشکهایش قبل از آنکه تصمیمی برایشان گرفته باشد جاریند. کوچکتر که بود گاهی اینگونه گریه می کرد، اما حالاها کمتر . دستی را روی شانه اش احساس می کند. چه دست مهربانی .دلش را می لرزاند این دستهای بر شانه، اما خانه آرامشش را نه! آرام می کند. فکر می کند ای کاش همیشه دلش این گونه می لرزید ؛ آرام

 

ادامه دارد

/ 0 نظر / 5 بازدید