مسابقه

به نام خدا

سلام

خانم همسایه که باردار شد من باهاش مسابقه گذاشتم.

با خودش که نه، با بچه اش. کسی را هم  از این مسابقه خبردار نکردم.

حتی خود بچه را. بچه که قرار نبود کار خاصی انجام دهد. فقط قرار بود

روال عادی زندگی خودش را پیش بگیرد. قرار بود طی نه ماه از یک تکه خون

به یک فقره آدم تبدیل بشود. کار کمی هم نبود. خودم می دانم بچه قرار بود

بزرگ ترین تغییر و تحول زندگی اش را درون رحم مادر آغاز کند.

این تغییر و  تحول آنقدر بزرگ هست که بعضی آدم ها را خیلی خسته می کند.

آنقدر خسته که بعد از آن دیگر هیچ زحمتی به خود نمی دهند و همان طور می مانند.

سرتان را درد نیاورم. من با خودم قرار گذاشته بودم ببینم طی نه ماه آینده

من بیشتر عوض می شوم یا این یک تکه خون توی دل خانم همسایه.

بچه به دنیا آمد، سه هفته هم زود به دنیا آمد، حالا دو ماه و نیم سن و سال دارد

و امشب که دیدمش حسابی تپل مپل و خوشگل شده بود. ولی از سر شب

این فکر و خیال  بدجوری ذهنم را به خودش مشغول ساخته.

اولش فکر می کردم او برنده شده چون هرچی باشد کلی رشد کرده، بعد

گفتم برنده منم چون من هم توی این نه ماه زمین تا آسمان عوض شده ام،

طوری که خودم هم آن روزهای خودم را نمی شناسم. بعد با خودم فکر کردم که

اصلا این چه کار عبثی بود، آدم حسابی با نیم وجب بچه مسابقه نمی دهد.

حالا هم تصمیم گرفتم این بار که دیدمش، طوری که بقیه نشنوند آرام

توی گوشش بگویم غصه نخور مساوی شدیم! ولی یک چیزی ته دلم

غصه می خورد، هم برای خودم هم برای نی نی. آدم هرچقدر بیشتر رشد کند

خسته تر می شود و اگر رشد نکند مرده ی متحرک است.

آدم خسته و پیر باشد بهتر است یا این که نفهم بماند؟! نمیدانم... .

 

/ 1 نظر / 8 بازدید
شیما

سلام خوب هستین؟ خیلی متن جالبی بود دستتون درد نکنه کاش میشد منم بتونم همچین مسابقه ای بدم و برنده شم!